تبليغاتX
زیبائی شب

زیبائی شب

اگر سهم من از اين همه ستاره فقط سوسوي غريبي است، غمي نيست. همين انتظار رسيدن شب برايم كافيست!

عشق ناتمام

 

ستاره ي من وتو گرچه درمدار هم اند

 

 

هزار سا ل ولي دور از كنار هم اند

 

 

خوشا به هم نرسيدن كه ماه با خورشيد

 

 

هميشه دورولي باز بي قرارهم اند

 

 

قفس تهي ترازا ين واژه هيچ چيزي نيست

 

 

پرنده و ا بد يت درا نتظارهم اند

 

 

نسيم باش همينگونه را حت و آرا م

 

 

نسيم بودن و آرامش از تبارهم اند

 

 

بيا به داغ دل خويش گرم گريه شويم

 

 

كه شمع و لاله صميمانه بر فراز هم اند!

 

 

 

+ نوشته شده در  جمعه 9 شهریور1386ساعت 0:51  توسط نیکو  | 

پرستش

 

اي شب به پاس صحبت ديرين، خداي را

 

با او بگو حكايت شب زنده داريم

 

با او بگو چه مي كشم از درد اشتياق

 

شايد وفا كند، بشتابد به ياريم

 

اي دل، چنان بنال كه آن ماه نازنين

 

آگه شود ز رنج من و عشق پاك من

 

با او بگو كه مهر تو از دل نمي رود

 

هر چند بسته مرگ كمر بر هلاك من

 

اي شعر من، بگو كه جدائي چه مي كند

 

كاري بكن كه در دل سنگش اثر كني

 

اي چنگ غم، كه از تو بجز ناله بر نخاست،

 

راهي بزن كه ناله از اين بيشتر كني

 

اي آسمان، به سوز دل من گواه باش

 

كزدست غم به كوه و بيابان گريختم

 

داري خبر كه شب همه شب دور از آن نگاه

 

مانند شمع سوختم و اشك ريختم

 

اي روشنان عالم بالا، ستاره ها،

 

رحمي به حال عاشق خونين جگر كنيد

 

يا جان من ز من بستانيد بي درنگ

 

يا پا فرا نهيد و خدا را خبر كنيد!

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه 30 اردیبهشت1386ساعت 2:5  توسط نیکو  | 

دختر و بهار

 

دختر كنار پنجره تنها نشست و گفت:

 

اي دختر بهار حسد مي برم به تو

 

عطروگل وترانه و سرمستي تو را

 

با هر چه طالبي، به خدا مي خرم ز تو

 

بر شاخ نوجوان درختي، شكوفه اي

 

با ناز مي گشود دو چشمان بسته را

 

مي شست كاكلي به لب آب نقره فام

 

آن بالهاي نازك زيباي خسته را

 

خورشيد خنده كرد و زامواج خنده اش

 

بر چهر روز روشني دلكشي دويد

 

موجي سبك خزيد و نسيمي به گوش او

 

رازي سرود و موج به نرمي از او رميد

 

خنديد باغبان، كه سرانجام شد بهار

 

ديگر شكوفه كرده درختي كه كاشتم

 

دختر شنيد و گفت چه حاصل از اين بهار

 

اي بس بهارها كه بهاري نداشتم!

 

خورشيد تشنه كام در آن سوي آسمان

 

گوئي ميان مجمري از خون نشسته بود

 

مي رفت روز و خيره در انديشه اي غريب

 

دختر كنار پنجره محزون نشسته بود

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه 27 فروردین1386ساعت 3:0  توسط نیکو  | 

باغ

 

بهار مي رسد،اما زگل نشانش نيست

 

 

نسيم،رقص گل آويز گل فشانش نيست

 

                                                                

دلم به گريه خونين ابر مي سوزد

 

 

كه باغ خنده به گلبرگ ارغوانش نيست

 

 

چمن بهشت كلاغان و بلبلان خاموش!

 

 

بهار نيست به باغي كه باغبانش نيست.

 

 

چه دل گرفته هوائي چه پا فشرده شبي

 

                                                                   

كه يك ستاره لرزان در آسمانش نيست!

 

 

كبوتري كه در اين آسمان گشايد بال

 

 

دگر اميد رسيدن به آشيانش نيست.

 

 

ستاره نيز به تنهائيش گمان نبرد

 

 

كسي كه همنفسش هست و همزبانش نيست!

 

 

جهان به جان من آنگونه سرد مهري كرد،

 

 

كه در بهارو خزان،كار با جهانش نيست

 

 

ز يك ترانه به خود رنگ جاودان نزند

 

دلي كه چون دل من رنج جاودانش نيست

 

Image hosted by allyoucanupload.com

+ نوشته شده در  یکشنبه 20 اسفند1385ساعت 1:1  توسط نیکو  | 

رسوای دل

 

رسواي عالمي شديم و دل هجران ديدۀ خود را در جفاي يار سنگدل فراموشكار

 

  

 چون شمع لرزان،

  

 

 نيمه تمام نثار كرديم و به مستي قطرات اشك از ديده فرو ريختيم،

 

  

 تا شايد سازندۀ كائنات را دل،

 

  

 بر اين خلقت عاجز تيره بخت بسوزد و طرحي نو بريزد.

 

 

رسواي عالمي شديم و به مستي شكوه ها، از خالق خود

 

  

 آغاز نهاديم تا از فتنه هاي، فتنه انگيزش

 

 

درس عبرتي گرفته بر مشتي پوست و استخوان سخت نگيرد. آتشي از

 

  

 قطرات سوزان سرشك بر

 

  

ديده آنقدر روان ساختيم كه شايد شعله هاي درخشانش اين جسم نحيف

  

 

 را بسوزاند و از غم و

 

 

اندوه يار سنگدلي آزارش سازد ولي افسوس كه.

 

 

 

« او خفته است و چه داند در غمش شب هجر

 

 

 

چگونه بر من شب زنده دار مي گذرد»

 

 

Image hosting by TinyPic

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه 17 بهمن1385ساعت 2:11  توسط نیکو  | 

همراه حافظ

 

درون معبد هستي

 

بشر، در گوشه محراب خواهش هاي جان افروز

                         

نشسته در پس سجاده صد نقش حسرت هاي هستي سوز

 

به دستش خوشه پر بار تسبيح تمناهاي رنگارنگ

 

نگاهي مي كند سوي خدا - از آرزو لبريز-

 

به زاري از ته دل ،يك « دلم مي خواست » مي گويد.

 

شب و روزش « دريغ» رفته و «ايكاش» آينده است.

 

من امشب،هفت شهر آرزوهايم چراغان است!

 

زمين و آسمانم نور باران است!

 

كبوترهاي رنگين بال خواهش ها

 

بهشت پر گل انديشه ام را زير پر دارند.

 

صفاي معبد هستي تماشائي است:

 

زهر سو، نوشخند اختران در چلچراغ ماه مي ريزد

 

جهان در خواب

 

تنها من،در اين معبد، در اين محراب:

 

دلم مي خواست: بند از پاي جانم باز مي كردند

 

كه من، تا روي بام ابرها، پرواز مي كردم،

 

از آنجا، با كمند كهكشان، تا آستان عرش مي رفتم

 

در آن درگاه، درد خويش را فرياد مي كردم!

 

كه كاخ صد ستون كبريا لرزد!

 

مگر يك شب، ازين شب هاي بي فرجام،

 

ز يك فرياد بي هنگام

 

به روي پرنيان آسمان ها- خواب در چشم خدا لرزد!

 

دلم مي خواست: دنيا رنگ ديگر بود

 

خدا، با بنده هايش مهربان تر بود

 

ازين بيچاره مردم ياد مي فرمود!

 

Image hosting by TinyPic

+ نوشته شده در  یکشنبه 17 دی1385ساعت 0:29  توسط نیکو  | 

جادوی سکوت

 

من سكوت خويش را گم كرده ام!

 

لاجرم در اين هياهو گم شدم

 

من،كه خود افسانه مي پرداختم،

 

عاقبت افسانهً مردم شدم!

 

اي سكوت،اي مادر فريادها،

 

ساز جانم از تو پر آوازه بود،

 

تا در آغوش تو،راهي داشتم،

 

چون شراب كهنه،شعرم تازه بود.

 

در پناهت برگ و بار من شكفت

 

تو مرا بردي به شهر يادها

 

من نديدم خوشتر از جادوي تو

 

اي سكوت،اي مادر فريادها!

 

گم شدم در اين هياهو،گم شدم

 

تو كجائي تا بگيري داد من؟

 

گر سكوت خويش را مي داشتم

 

زندگي پر بود از فرياد من!

 

Image hosting by TinyPic

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه 20 آذر1385ساعت 23:38  توسط نیکو  |